تبليغاتX
داستانهای کوتاه


داستانهای کوتاه

این وبلاگ دارای داستانهای کوتاه ودل انگیز است

سلام به تمام دوستانی که از قبل با وبم آشنایی دارند و تمام کسانیکه همین الان وارد وبم شدن.

اومدم بگم من بدلیل مشغله زیاد شاید نتونم تندتند وب رو بروز کنم یا شاید دیگه اصلا نتونم.

هر خوبی،بدی از وبم و من دیدین به بزرگی‌ خودتون ببخشین.

دعا کنین برام تا در امتحاناتی که در پیش دارم موفق شم،خیلی برام حیاتیه.البته هرکی کاری باهام داشت می‌تونه برام میل بذاره آنی جوابشو میدم


دعا کنین برام......


                                        حلالم کنین...     


نوشته شده در پنجشنبه 1389/09/04| ساعت 1:52| توسط هستی محمدی| |

زن و شوهر جوانی سوار بر موتورسیکلت در دل شب می راندند...آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست می‌داشتند.

زن جوان:"یواش‌تر برو می‌ترسم"

مردجوان:" خب،اول بگو دوستم داری..."

زن جوان:"دوستت دارم،خب حالا یه ذره آرام تر میری؟"

مرد جوان:"باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری،آخه نمی‌تونم راحت برونم،اذیتم می‌کنه.

.

.

.

روز بعد روزنامه‌ها نوشتند:"برخورد یک موتور سیکلت با ساختمانی حادثه آفرید."در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد،یکی از دو سرنشین زنده ماند.

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی داشت پس با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت  و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان همسرش بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

نوشته شده در شنبه 1389/08/29| ساعت 1:15| توسط هستی محمدی| |

پسر کوچکی وارد داروخانه شد،کارتن جوش‌شیرین را به سمت تلفن هل داد.برروی کارتن رفت تا دستش به دکمه‌های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره‌ای هفت رقمی.مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.پسرک پرسید:"خانم می‌توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمنها را به من بسپارید؟زن پاسخ داد:کسی هست که این کار را برایم انجام دهد.پسر گفت:خانم من این کاررازیر قیمت انجام می‌دهم.زن جواب داد که از کار این فرد کاملا راضی است.پسر پیشنهاد جارو کردن جلوی در خانه را داد اما زن پاسخش منفی بود.پسرک در حالیکه لبخندی بر لب داشت،گوشی را گذاشت.مسئول داروخانه که دلش برای پسر سوخته بود به کاری را در داروخانه پیشنهاد کرد.پسر جوان جواب داد:نه ممنون من فقط داشتم عملکردم رو می‌سنجیدم،من همون کسی هستم که برای این خانم کار می‌کنه.

نوشته شده در جمعه 1389/08/28| ساعت 3:30| توسط هستی محمدی| |

هنگامیکه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد،با مشکل کوچکی رو به رو شد.آنها دریافتند که خودکارهای موجود،در فضای بدون جاذبه،کار نمی‌کنند.(جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی‌یابد و روی سطح کاغذ نمی‌ریزد)برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند...تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید،12میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می‌نوشت.اما روس‌ها راه حل ساده‌تری داشتند:آنها از مداد استفاده کردند!

نتیجه:این داستان مصداقی برای مقایسه دو روش در حل مسئله است:

1.تمرکز روی مشکل(نوشتن در فضا)

2.یا تمرکز روی راه حل(نوشتن در فضا با خودکار)

نوشته شده در چهارشنبه 1389/08/26| ساعت 14:39| توسط هستی محمدی| |

ملانصرالدین هرروز در بازار گدایی می‌کرد.مردم با نیرنگی،حماقت او را دست می‌انداختند.دوسکه(یکی طلاودیگری نقره به او نشان می‌دادند،اما ملا همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد!این داستان در تمام منطقه پخش شد.تااینکه مرد مهربانی از دیدن این صحنه ناراحت شد...در گوشه میدان به سراغش رفت وگفت:هروقت دو سکه به تو نشان دادند،سکه طلا را بردار،اینجوری هم پول بیشتری گیرت می‌آیدو هم دیگر دستت نمی‌اندازند.

ملا پاسخ داد: ظاهرا حق باشماست.اما اگر سکه طلا را بردارم،دیگر پول به من نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق‌تر از آنهایم.شما نمی‌دانید تا به حال با این کلک چه قدر پول گیر آورده‌ام!

"اگر کاری که می‌کنی هوشمندانه باشد،هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند..."

نوشته شده در یکشنبه 1389/08/23| ساعت 16:59| توسط هستی محمدی| |

وقتی که تو 1ساله بودی به اصطلاح تو را تروخشک می‌کرد و تو گریه کردن تا صبح از او تشکر می‌کردی

وقتی2ساله بودی او بهت یاد داد چه جوری راه بری و تو هنگامیکه صدات می‌زد محل نمی‌گذاشتی،اینگونه تشکر می‌کردی.

وقتی4ساله بودی او برات مدادرنگی خرید و توهم با رنگ کردن میز ودیوار ازش تشکر می‌کردی.

وقتی7ساله بودی او تورا تا مدرسه‌ات همراهی می‌کرد.تو هم با فریادزدن:"من نمی‌خواهم بروم"ازش تشکر کردی.

وقتی9ساله بودی هزینه کلاسهای اضافه‌ات رو پرداخت.توهم بدون زحمت دادن به خودت برای تشکر ازش فقط فکر مسخره‌بازی بودی.

وقتی12ساله بودی او تو را از دیدن بعضی از فیلمهای تلویزیون وماهواره برحذر داشت توهم،صبر کردی تا از خونه بیرون بره و کارخودت رو بکنی اینجوری ازش تشکر کردی.

وقتی 21ساله بودی او به تو پیشنهاد یک خط مشی برای آینده‌ات داد تو هم با جواب اینکه :"من نمی‌خوام مثل تو باشم،فکرای تو قدیمیه"ازش تشکر کردی.

وقتی25سالهبودی،اوکمکت کرد تا هزینه‌های عروسی رو پرداخت کنی،ودرحالیکه گریه می‌کرد بهت گفت:"دلم خیلی برات تنگ میشه"تو هم بجاش،یه جای دور برای زندگیت انتخاب کردی تا مادرت مزاحمت نشه.

وقتی 30 ساله بودی او از کس دیگری فهمید که توبچه‌دار شدی به تو زنگ زد و توهم با گفتن:همه چیز دیگه تغییر کرده ازش تشکر کردی"

وقتی50ساله بودی او دیگه خیلی پیر ومریض شده بود.تو هم با گفتن اینکه والدین،سربار فرزنداشون میشن،ازش تشکر کردی.

وسپس...

یک روز بهت میگن مادرت در تنهایی مرده و جنازه بو گرفته او را همسایه پیدا کرده وتو....وتو راحت میشی

اما تمام کارهایی که درحق مادرت انجام ندادی مثل تندر بر قلبت فرود میاد.

اگه مادرت هنوز زنده است؟،فراموش نکن بیشتر از همیشه بهش محبت کنی...دوستت دارم مادر

نوشته شده در یکشنبه 1389/08/23| ساعت 1:33| توسط هستی محمدی| |

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه،مردی وارد ایستگاه متروی واشنگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.این مرد در عرض 45دقیقه،6قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت.چهار دقیقه بعد،ویلون زن اولین انعام خود را دریافت کرد.در آن موقع صبح هزاران نفر مشغول رفت‌وآمدبودند،بعضی‌ها چند دقیقه‌ای می‌ایستادند انعامی می‌دادند و به سرعت می‌رفتند.کودکان بیش از همه به ویلون زن توجه داشتند.در طول 45دقیقه که ویلون زن می‌نواخت،تنها6نفر اندکی توقف کردند،20نفرانعام دادند،و32دلار عاید ویلون زن شد.ویلون‌زن دست از نواختن کشید هیچکس متوجه نشد که او همان (جاشوا بل) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است که دو روز قبل در یکی از تئاترهای شهر بوستن،برنامه‌ای اجرا کرد که قیمت هر بلیطش 100دلار بود.این یک داستان واقعی است که بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی سلیقه والویتهای مردم بود.

آیا ما در شرایط معمولی قادر به مشاهده و درک زیبایی هستیم؟

نوشته شده در یکشنبه 1389/08/16| ساعت 21:9| توسط هستی محمدی| |

1.آیا می‌دانستید فقط یک نفر از یک میلیارد نفر بیش از 116سال عمر می‌کند.

2.آیا می‌دانستید متداولترین نام در دنیا محمد است.

3.آیا می‌دانستید روز تولدشماحداقل با 9میلیون نفر دیگر یکی است.

4.آیا می‌دانستیدشما نمی‌توانید با حبس کردن نفستان خودکشی کنید.

5.آیا می‌دانستید درآمد مایکل جوردن از کمپانی نایک،بیش از درآمد تمام کارکنان این کمپانی در کشور مالزی است.

6.آیا می‌دانستید فندک قبل از کبریت اختراع شد.

7.آیا می‌دانستید که از 6میلیارد جمعیت جهان 1/5میلیارد نفر از آب آشامیدنی محرومند.

8.آیا می‌دانستید لئوناردو داوینچی قیچی را اختراع کرد.

نوشته شده در جمعه 1389/08/14| ساعت 2:16| توسط هستی محمدی| |

اولین کسی باش که می‌خندد:وقتی دلیلی برای خندیدن نمی‌بینی،همان زمانی است که بیشترین نیاز به خندیدن است.

اولین کسی باش که می‌بخشد:افکار منفی گذشته را برای همیشه کنار بگذار.

اولین کسی باش که کاری انجام می‌دهد:هرچه زودتر اقدام کنی،کارهای بیشتری می‌توانی انجام دهی.

اولین کسی باش که تشکر می‌کند:برخورد حق شناسانه،زندگی‌ات را مملو از خوشبختی می‌کند.

اولین کسی باش که با موقعیت‌های جدید و متفاوت وفق می‌یابد:وقتی تغییرات را می‌پذیری،کارهایت را با علاقه بیشتری انجام می‌دهی.دیگر برای زندگی بهتر منتظر نشین بلکه اولین کسی باش که به جلو حرکت می‌کند.

نوشته شده در چهارشنبه 1389/08/12| ساعت 20:25| توسط هستی محمدی| |

امروز صبح که از خواب پاشدی،نگاهت می‌کردم وامیدوار بودم که بامن حرف بزنی،حتی برای چند کلمه

اما متوجه شدم که مشغول اتخاب لباسی که می‌خواستی بپوشی.وقتی داشتی اینطرف وآنطرف می‌دویدی

تا حاضر شوی فکر چند دقیقه‌ای وقت داری تا به من سلام کنی،اما تو خیلی مشغول بودی.برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی صندلی بنشینی.بعددیدم از جا پریدی خیال کردم می‌خواهی بامن صحبت کنی،اما به طرف تلفن دویدی و به دوستت تلفن کردی.متوجه شدم قبل از ناهار هی دوروبرت را نگاه می‌کنی،شاید چون خجالت می‌کشیدی که با من حرف بزنی.تو به خانه رفتی مدتها جلوی تلویزیون نشستی بی‌آنکه به

چیزی فکر کنی.موقع خواببه اعضای خانواده‌ات شب‌بخیر گفتی به رختخواب رفتی و فورا به خواب رفتی.اشکالی ندارد"من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را بکنی.حتی دلم می‌خواهد یادت دهم که تو،چطور با دیگران صبور باشی.من انقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم...منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه‌ای از قلبت که متشکر باشد"

نوشته شده در یکشنبه 1389/08/09| ساعت 11:24| توسط هستی محمدی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ